من (از همه زمونه شاكي) گفتم: از اينهمه امتحان خسته شدم...يه روز استراحت نداريم!![]()
مامانم (صبور و آروم) گفت : ما هم اين چيزارو داشتيم...ميگذره بالاخره!![]()
من: آخ كه چه سخت ميگذره...![]()
مامانم(ميخنده) : تازه بعد از اون مي افتين تو جريان زندگي و باز كلي بدبختي...![]()
من(با خودم) : چرا زنده ايم ؟! ![]()
مامانم (ادامه ميده ) : قدر اين روزا رو بدونين كه فردا پشيمون نشين!![]()
من ( باز با خودم) : ميدونم آخرش هم همين ميشه...پشيموني!!![]()
حالا اگه ميخواين مشغول شين دروغاش اينجاس :
نزديك بود دوباره عاشقش بشم...البته نميشه اسمشو عشق گذاشت.....داشت كم كم راشو تو دلم پيدا ميكرد...
اما نه....من به خودم قول داده بودم....اون نميفهميد اما خودمو كه نميتونستم گول بزنم....من ميخواستم به خودم ثابت كنم که ميتونم!........................![]()
![]()














